پست برفی
دیشب تا صبح برف اومد. الان هم برف تمیزی داره میاد. ما یزدیها هم که برف ندیده سریع مدارس رو تعطیل می کنیم. اما با همه اینها به بچه مدرسه ای ها حسودیم شد. بدجور هوس برف بازی کردم. دلم می خواد تو این پاکی و سفیدی برف غلت بزنم. صبح کلی ذوق کردم وقتی پشت پنجره اتاق برف نشسته رو پشت بامها و درختها را دیدم. بعد از مدتها که یه برف حسابی بیاد و تو نتوانی برف بازی کنی و تو این برف و سرمای خوشمزه قدم بزنی. حال گیری از این بدتر هم میشه. دیشب امید داشتم امروز تعطیل باشه. نه اینکه نخوام بیام سرکار٬ برای اینکه بتوانم با بچه ها قرار بگذاریم برای برف بازی. حسن دیگه اش این بود که کلی جلو می افتادم تو درس و امتحان. خلاصه این برف کلی شادمان کرده.
این شعر زیبا هم تقدیم به شما خواننده برفی
یک لحظه از یک روز
آرام و نرم
میآید
و حرف پنهانش را میزند
حتا اگر خفته باشی
بیدارت میکند
و حرف پنهانش را میزند
پس آن گاه
دوباره محو میشود
آرام و نرم
مانند یک لحظه
کنار جادهی بنفش کودکیام را دیدم، شهاب مقربین، تهران: آهنگی دیگر، 1382
