ديشب يكي از دوستانم تماس گرفت گفت حاج خانم صاحبخانه دوره دانشجوييام فوت كرده. دوران شيريني در خانه قديمياش گذرانديم. دوراني كه خاطرهاش هميشه مي ماند. خاطره سه سال زندگي كردن با يك زن اصيل يزدي با دغدغههاي طبقهي مرفه سنتي. زني از طبقهاي كه نقش زن در آن فقط به دنيا آوردن فرزند پسر و آراسته و پيراسته كردن خود براي همسر بود و بدون حضور مردش نه امكان و نه توان حضور در جامعه را داشت. چون نه مردسالاري حاكم بر آن اجازه خروج او از منزل را ميداد و نه استقلال مالي داشت كه بخواهد تصميم بگيرد و يا نظري دهد. اغلب لوازم و مايحتاج مورد نياز خانهاش از لباس و خوراك گرفته تا دوا و درمان، خياط و آرايشگر و حتي لوازم شخصي بدون حضور و انتخاب او فراهم ميشد.
هميشه شرح ماجراي زندگياش برايم جالب بود. زني در طبقهاي كه حتي زنانش هم به خود بها نميدادند و از به دنيا آمدن فرزند دختر ناراحت ميشدند. و بدون اينكه بدانند پسر يا دختر شدن فرزند از لحاظ ژنتيكي به مرد باز ميگردد خود را مقصر ميدانستند و سرزنش ميكردند. مهمترين دغدغه زنانش به دنيا آوردن فرزند پسر براي حفظ نام و نشان خانواده و محبوبيت نزد همسر و خانواده همسر است. و اين برايشان سربلندي و سرافرازي بود. ياد گرفته بودند كه وظيفه زن برآورده كردن خواسته مرد بدون توجه به نيازها و خواستهاي خودش هست.
وقتي يكي از زنان فاميلش پسر ميزائيد خوشحال ميشد و ميگفت عروس فلاني سكه كاري كرده ”بچه و پسر“(پسر) آورده و يا فلاني زشتكاري كرده ”بچه“ ( دختر) آورده. قربون صدقه هايي كه براي نوه پسرش ميشد و كلنجار رفتنهاي من كه زن بودن همانقدر اهميت دارد كه مرد بودن. او رفت و خاطرهاش ماند.
پی نوشت: سكهكاري کرده = سنگ تموم گذاشته