از ديروز تا حالا گيج و منگم. وقتي كه بهم گفت ام اس دارد٬ چيزي نگفتم شوكه هم نشدم. سكوت كردم. انگار كه چيز مهمي نيست. نميدانم اين انتظار را از من داشت يا نه؟ نمی دانم چرا باید به من اعتماد می کرد و این موضوع را به من می گفت.
كي باورت ميشد كه دوست پر جنب و جوش و جسورت كه مدتي نيست باهاش آشنا شدي ام اس دارد.همیشه جسارتش را تحسین می کردی. اما هیچگاه از خودت نپرسیدی چرا باید اینقدر از نوید و بیماری ام اس بپرسد. فکر می کردی اینها را می پرسد تا به دوستش که می گفت ام اس دارد روحیه دهد و از پیله اش بیرون آورد.
در اینجور مواقع نمي دانم چيكار كنم چه بگويم. حركات چهره و نگاهم چگونه بايد باشد اما ميدانم كه ديروز حالت بيتفاوتي را داشتم. تنها چيزي كه به او موقع خداحافظي گفتم اين بود كه بعدا بيشتر در موردش حرف ميزنيم. اما نميدانستم براي چه اين را مي گويم. او كه نياز به دلداري من ندارد. با بيمارياش كنار آمده و دارد روال عادي زندگياش را طي ميكند.
خانه كه آمدم تا صبح فكرم مشغول او بود ياد حرفهايي افتادم كه اوایل در مورد بيماري ام اس به او زدم و ياد چهرهاش كه وقتي ميگفتم بعد از مدتي شكل بدن تغيير ميكند و ناخنها براي اينكه در گوشت پا فرو نروند بايد كشيده شوندَ٬ در هم می کشید گویی که پشتش می لرزيد. ياد تعريف و تمجديدهايي كه از نويد ميكردم كه با داشتن ام اس روحيه خود را از دست نداده و برای معلولين و ام اسهاي که می خواهند باور شوند سایت راه انداخته است. و اينكه او هم دوستش را وارد این جمع کند.
ياد صحبتهاي شهاب تهراني بيمار مبتلا به ام اس افتادم كه در مصاحبهاي گفته بود:« خدا با ام اس به من زندگي دوباره داد. من سالمم و دارم پرواز ميكنم شما فكر ميكنيد كه سالميد.» و منی که هر گاه نا امید می شوم مصاحبه اش را می خوانم تا روحیه تحلیل رفته ام را دوباره باز یابم.
هنوز كسي نمي داند به جز خانوادهاش. نميخواهد كسي هم بداند چون ميداند كه با نگاه ترحم آميز و از سر عجز و ناتواني مانع فعاليتهاي اجتماعي او ميشوند. ميداند كه رئيسش بلافاصله او را از كارافتاده ميخواند و بايد گوشه خانه بنشيند. اما او ميخواهد به روال عادي زندگياش ادامه دهد.
نمیدانم چرا از روبرو شدن با دوستم واهمه دارم. شاید به دلیل ناتوانی هایی است که در عین توانایی دارم. شايد خجالت مي كشم. نمیدانم چطور بايد رفتار کنم. سخت است.
هنوز چند روزي از فرمایشات جناب پورمحمدي بيشتر نگذشته، دوستان یزدی را هول برداشته و سريع تو ديگ حليم پريدن. اين دوستان كه بر خلاف ديگر جوانان كشور مشكل اشتغال و مسكن ندارند و گويا آمار ۵/۱۷ درصدي بيكاري استان شايعه اي بيش نيست، آمده اند تا به نمايندگي يزديهاي دارالعباده در ترويج و گسترش اين امر شيعي پيشتاز باشند و نام يزد را در ليست اولين مروجان اين سنت حسنه به ثبت برسانند. براي همين در يك اقدام سريع و سير تا آماده شدن پایگاه اینترنتی ازدواج موقت، و جلوگيري از به وقفه افتادن نياز جوانان استان، وبلاگی براي ثبت نام متقاضيان به ثبت رسانده اند و هتلي هم براي متقاضيان خود در نظر گرفته اند.
بعد نيست آقايان در كنار آن هتلي مجهز به كودكستان، شيرخوارگاه، مركز نگهداري از كودكان كار، دختران و زنان بگيرند تا هم پناهگاهي هر چند موقت براي آنها باشد و هم بتوانند از بروز زن روسپي، دختر فراري، جوان سيگاري، معتاد و هزاران آسيب اجتماعي زايده اين طرح جلوگيري كنند.
بالاخره اگر 90 درصد اين ازدواج هاي 60 دقيقه اي به 99 سال تبديل شود ، باز 10 درصد ديگر كه آقايان هم به آن اذعان دارند، فرزندان خواسته و نا خواسته و زن بي سرپرست و ترد شده از اجتماع را بوجود مي آورد كه هر كدام انها به دليل وضعيت بد اقتصادي و شاغل نبودن پدر و همسر موقت خود ناگزير به داشتن پناهگاهي هر چند موقتي براي مدتي دارند. چراكه اگر اين پدر و همسر موقت پول، كار و مسكن داشت از همان ابتدا تشكيل خانواده مي داد و بهانه اي براي رفتن به سمت زندگي موقت نداشت.
استفاده از كمكهاي خيري استان هم براي تامين هزينه هاي جبران ناپذير طرح گزينه ديگري است كه از همين الان آقايان بايد براي جذب و جلب خيرين به فكر آن باشند.
پيشنهاد مي شود نخبگان استان امسال در كنكور رشته هاي آسيب هاي اجتماعي، روانشناسي، مددكاري اجتماعي، روانپزشكي و روانكاوي را انتخاب كند كه دو سال آينده بازار كار آنها به شدت داغ است.
در چارچوب در، قامت بلند زني نمايان ميشود كه اگر نگاه به نگاه نگرانش از نزديك ندوزي و اگر همه اهالي خانه به احترامش از جاي برنخيزند و پاسخ اين برخاستن نيز خندهاي از سر مهر نباشد، آنگاه حاصلش نيز به چشم آمدن تمامي آن خطوط به جا مانده بر چهره پرچين نخواهد بود تا گواهي دهند كه اينك 86 بهار از عمر سكينه ضيايي ميگذرد.
در سه كنج اين اتاق آينهكاري شده زيبا كه همه جمعيت اتاق در حجم آينههاي چهار ديوار و يك سقفش، هزار تكه ميشوند، يك ميز عسلي كوچك پر از سيبهاي سبز و هندوانه سرخ است اما آنچه در ميانه به چشم ميآيد ويژهنامه پنجمين سالگرد يك هفتهنامه محلي يزد است كه تمام حجم صفحه نخست آن را قامت بلند پسر ارشد همين مادر در بر گرفته است.
عكس سيدمحمد خاتمي است كه روي جلد نشريه، پشت به نگاه عكاس و نگاه ما به سمتي نامعلوم ميرود و تيتر درشت حك شده روي جلد و گوشه عباي او را اگر با صداي بلند بخواني، دل پيرزن هري ميريزد: <سيد! همه چيز تقصير تو بود.>{ لینک}