تبليغاتX
مینو

داشتم با خواهرزادم مريم صحبت می کردم. همسرش معلم روستای درودزن شیراز هست. می گفت ۸ نفر از دانش آموزان كلاس دوم دبستان این روستا تو آتش سوزی کلاس سوختند. علت آتش سوزی هم افتادن چراغ علاء الدین  بوده. مثل اینکه بچه ها تو کلاس بازی می کردند که چراغ می افتد و نفت آن می ریزد. بچه ها هم از ترس مدیر در کلاس و می بندند و پشت آن هم یک سنگ می گذارند تا بی سرو صدا آتش را خاموش کنند. شروع می کنند با کت و پالتو هاشون آتش را خاموش کردن اما نمی توانند و بدتر آتش شعله ورتر می کنند. بعد همه روی نیمکتها می روند اما خوب تا مدیر و معلمان مدرسه بفهمند و آنها را از کلاس بیرون بیارن این ۸ نفر می سوزند. هر هشت نفر هم از ناحیه دست، صورت و پاها سوختن. خوشبختانه خطر جانی برای هیچکدام نداشته. الان همه در بیمارستان هستند. مي‌گفت يكي از اين دختر بچه‌ها صورتش 21 درصد سوخته و اصلن نميشه اونو شناخت. گویا والدین بچه ها با دفتر رياست جمهوري تماس گرفتتند٫ گفتند بعد از انتخابات به اين موضوع رسيدگي مي‌كنند. دیروز هم از طرف وزارت آموزش و پرورش به روستا آمدند و از مدرسه  بازدید کردن و بعد هم به دیدن بچه ها رفتند. خب ديگه رسم هست بين ما ايرانيها كه حتمن اول بايد يك اتفاقي بيافتد، يك آسيبي به كسي برسد٫ عده ای بميرند، خسارتي وارد شود تا بعد به فكر راه چاره بيافتيم. فقط نمي‌دانم چند مدرسه ديگه بايد آتش بگيرد، چند دانش‌اموز بايد بميرد، چند هواپيما سقوط كند، چند تا...  

اين خبر مريم مرا ياد دوران دبستان خودم انداخت. زمانيكه در دبستان سميه روستاي شواز درس مي‌خواندم،  زمستانها هميشه با اين مشكل مواجه بوديم. بخاريهاي نفتي كه نمي‌دانم چقدر از عمر آنها مي‌گذشت. يا خراب بودند و روشن نمي‌شدند، يا بايد مواظب باشيم يك دفعه آتش نگيرد. هر بار كه آتش مي‌گرفت همه مي‌دويديم بيرون از كلاس تا فراش مدرسه مي‌آمد خاموش مي‌كرد و اگر نمي‌توانست با يك بدبختي بخاري پرت مي‌كرد بيرون تا از سوختن كلاس جلوگيري كند. فكرش مي‌كنم مي‌بينم آن موقع تازه ما خيلي هم خوشبخت بوديم كه بخاري داشتيم و مدرسه‌مونم تقريبا تازه‌ساز بود، از در و پنجره باد سرد نمي‌آمد. هرچند هيچ‌وقت سرويس بهداشتي آن درست نبود اما خب اين امكانات را شايد هنوز برخي از مدارس حسن آباد و مريم آباد كه تو خود يزد هستند ندارند اگر هم دارند بهتر از زمان ما نيست. بگذريم كه مدارس غيرانتفاعي فن، شوفاژ و بخاري گازي دارند.

 اين اتفاقات كه مي‌افتد تازه همه متوجه مي‌شوند كه بچه‌هاي روستايي يا بچه پائين‌شهر  در چه شرايطي درس مي‌خوانند. اصلن چرا راه دور بريم تو همين يزد منطقه حسن‌آباد و آزادشهر و سيد گلسرخ مگر وضع بهتر از اين هست. تو اين زمستان دغدغه مدير و معلم و دانش‌آموز گرم كردن كلاس و ترسيدن از آتش سوزي احتمالي هست. حالا چه انتظاري مي‌شود داشت كه تو روستاهاي دور افتاده كه خيلي از آنها فقط چند تا دانش‌آموز دارند يا اصلن وقتي برف و باران مياد رفت‌‌‌و‌‌آمد به آنجا غيرممكن مي‌شود،  آموزش و پرورش بيايد امكانات فراهم كند. آنهم با اين سيل عظيم دانش‌آموز. خيلي هنر كند امنيت  دانش‌آموزان  همين مناطق يزد را فراهم كند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 12:1 توسط مينو |

ابتدا ویلچر، بعد یک زن و در آخر خودت را و گاه اصلا نمی بینند. این دیدی است که در جامعه نسبت به یک زن معلول هست. زن بودن، معلول بودن دو نگاه منفی است که همواره او و هجنسهای معلولش را حقیر و نادیده می گيرد. شاید معلولیتش را خوب درک نکنی، اما خیلی خوب می توانی حس زن بودنش را بفهمی. از یک طرف از معلولیش رنج می برد، از طرف دیگر با تبعیضات جنسیتی که  محدودیش را دوچندان کرده درگیر است. زن معلولی که به دلیل ناتوانی یکی از اعضایش مورد ترد اطرفیان بویژه همجنسهای سالم و غیرمعلول خود قرار می گیرد. زنی که یک عمر گوشه نشینی و انزوا را به خاطر طرز تفکر غلط جامعه نسبت به معلول و معلولیت اختیار کرده. شاید بگویی این برخورد در مورد معلولین مرد هم وجود دارد اما نمی توانی انکار کنی که مرد معلول فقط رنج معلولیت را دارد نه رنج زن بودن و معلول بودن. از كسي هم توقع انجام هيچ‌كاري ندارد. او خوب درك كرده كه هنوز فرهنگ برخورد با یک معلول در این جامعه همانند خيلي چيزهاي ديگر جانيافتده. و می داند که قرار نیست با اجرای قانون جامعه حمایت از معلولین در آینده ای که چندان نزدیک نیست٫ درد ناشی از فقر فرهنگی جامعه که او را می آزارد درمان شود.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 13:4 توسط مينو |

ساعت ۱۰ شب است. ما یعنی من، شادی و سمانه الان توی کافی نت هستیم؛ از بس امروز ذوق زده ایم که نمی دانیم چطور تعریف کنیم . کلی راه هم اشتباه رفتیم، حالا باید برگردیم. خلاصه کلام سمانه برگزیده بخش گزارش توصیفی این دوره از جشنواره مطبوعات شد . جایزه اش هم یک سفر تحقیقاتی به یکی از کشورهای خارجی است. خوشحالم بازهم خانم ها... . « تکه پارچه هایی برای خوشبختی » عنوان گزارش سمانه بود. اگر می خواهید در مورد موضوع گزارش بدانید این پست  را بخوانید. در مورد جشنواره گفتنی زیاد است اما الان فرصت نیست راه زیادی را باید برگردیم. جاتون خالی سه تایی شوکه شده بودیم. وقتی فهمیدیم بی نهایت خوشحال شدیم از این جهت که یک نماینده از یزد در جشنواره مطبوعات محلی، حضور داشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 22:26 توسط مينو |