تبليغاتX
مینو

فالوده يزدي را بايد تو خيابان امام ديد و هوس كرد. توي گرماي سوزان يزد٬ كنار يك توريست ژاپني كه كاسه را دو دستي گرفته، نشست و سركشيد. تو همان فالوده فروشي كوچك سنتي زير نسيم خنك كولر دستي٬ پشت نيمكت آهني و داخل همان كاسه‌هاي استيلي كه از خنكي عرق كرده‌اند، نه پشت ميز و صندلي با كلاس و تو ظروف يكبار مصرف شيرحسين!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 18:43 توسط مينو |

اگر پائين لينك‌هاي  وبلاگ را نگاه كنيد مربعي مي‌بينيد كه در آن لينك چند وبلاگ هست و در هر رفرشي تغيير مي‌كند. این سیستم باحال را احمد و مهدی براي كشف وبلاگهاي جديد طراحي كرده‌اند كه در آن شما  مي‌توانيد براي وبلاگهاي ديگر تبليغ كنيد و آنها هم براي شما. همه اينها هم مجاني است. فقط كافيه اين دو تا كد را وارد كنيد. نحوه اعتبار دهي براي وبلاگ هم طوري تنظيم شده كه به وبلاگهاي كمتر بازديدكننده دارند فرصت بيشتري داده مي‌شود.  آنها یک وبلاگ هم براي اين كار راه انداخته‌اند که قراره در آنجا مقرراتي براي آگهي‌ها بگذارند. برنامه کار آینده آنها را اینجا مي‌توانيد بخوانيد. اين سيستم يك حسن ديگر هم دارد و ان اين كه شما با كلي دوست جديد و وبلاگهايي آشنا مي‌شويد كه پيش از اين نه شما از وجود آنها خبر داشتيد نه آنها.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:8 توسط مينو |

امروز تو وبگردیم سر از آشپزخانه در آوردم. حیف بود لینک ندهم. بهار اینجا آشپزی را به خوبی یاد می دهد. البته پیش از آن این فکر اشتباه را از ذهنتون دور کنید که آشپزخانه جای خانم هاست چون همینطور که می دانید خانم ها -به جز خودم- آشپزی شون حرف ندارد. آشپزخانه برای من و آقایونی هست که به بهانه بلد نبودن آشپزی زیر آن در می روند. حتی اگر از گشنگی داشته باشند بمیرند.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 22:33 توسط مينو |

خاتم هم خاتم. تنها روزنامه ای كه برايش اشك مي‌ريزم. چه كسي باور مي‌كرد اين روزنامه با سردبیر -به قول شوق- غير يزدي‌اش بتوانند اينقدر خوب و حرفه‌اي منتشر شود. روزنامه‌اي كه به گفته استاد قلمسياه تاريخ مطبوعات استان را به دو دوره قبل از خاتم و بعد از خاتم تقسيم كرد. از اين به بعد بايد آن را در تاريخ خواند.

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام

 اگر چه دستانش از ابتذال شكننده‌تر بود

هراس من باري

همه از مردن در سرزمين است كه مزد گوركن

از آزادي آدمي افزون است

 

مرتبط: داستانی که تمام شد

جای خالی

ختم خاتم

تلخ ترین خبر رسانه ای سال جدید

بازهم کوتاهی

بهانه هایی برای نبودن

قصه تحریریه

لی لی اومد آب بخوره ...

سر گاو تو خمره گیر گرده

به گل نشستن خاتم یزد

نقطه سر خط

فارنهایت 451

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 7:11 توسط مينو |

امروز مريم يكي از دوستان دوران دبيرستانم  رو ديدم. براي ديدن خانوادش از تهران آمده بود. هيچ فرقي نكرده بود همان لهجه يزدي با همون تيپ و قيافه. درست مثل اون‌وقتها، مانتو كوتاه، صورت آرايش كرده و يه روسري كه فكر مي‌كني داره از سرش ميفته. دو تا دختر بيشتر نبودند، بعد از ديپلم ازدواج كرد رفت تهران. شوهرش كارمند شركت برقه براي همين بعد از تعطيلات رفته بود تهران. مثل اينكه قرار بوده خودش هم  دو روز پيش با خواهرش و  برادر‌شوهرش كه با آنها به يزد اومده بود، به تهران بره كه مفاسد تو فرودگاه بهشون گير مي‌ده و از پروزا جا مي‌مونند. مي‌خواست دوباره امروز بره. اما اينكه چي‌شده كه سر از مفاسد در ميارند. مي‌گفت:« تو فرودگاه با خواهرم و برادرشوهرم مي‌گفتيم و مي‌خنديديم كه بهمون گير دادند. ما هم كه به خودمون مطمئن شناسنامه‌را در آورديم كه متاهليم و اين آقا برادرشوهرمونه و اين خانم هم خواهرمون و سوء تفاهم شده. اما مگه قبول‌دار مي‌شدند. شروع كردند به بازرسي ساكها و خالي‌كردن كيفها. بماند كه وسايل شخصي ما دو تا خانوم را چطوري روي ميز ريختند در حاليكه مامور زن بايد بازرسي مي‌كرد. وقتي قرص ضدبارداري تو كيف من پيدا كردن تازه برچسبها شروع شد. «... ديدي هيچ نسبتي با هم ندارين. اين تو كيف شما چيكار مي‌كنه. شما چه رابطه‌اي باهم داريد.» حالا بيا و ثابت كن. گفتم  خوب بگذاريد به خانواده زنگ بزنيم بيان همه چيز روشن بشه. اما مگه گوششون بدهكار بود. گفتن بايد بريم اداره مبارزه مفاسد. بعد از كلي خواهش و التماس به بركت يكي از سربازها متوجه شديم كه بايد از راه ديگه‌‌اي وارد شويم. بله!! برادرشوهرم 25 هزار تومان ناقابل داد تا گذاشتن با موبايل خومون با منزل تماس بگيريم. گوشي رو كه قطع كردم ديدم مژگان داره سرو صدا مي‌كنه كه «فكر كرديد من كيم چيكاره‌ام اينها رو بهم مي‌گين و...» سرهنگ هم بلافاصله شروع كرد: « خانوم فكر مي‌كني ما شما و امثال شما رو كه دارين جامعه را به گند مي‌كشيد نمي‌شناسيم... روزي صدتاي شما رو ما اينجا دستگير مي‌كنيم... شما رو بايد سنگسار كرد تا ديگه از اين غلطها نكنيد..» هاج و واج مونده بودم كه چي‌ بگم. تا بابا و دايي بيان ما رو بردن مفاسد. اما بازم به اين راحتي مگه قبول مي‌كردند تا اينكه يكي از دوستان دايي كه آشنا بود زنگ زد ما رو خلاص كرد. اولش فكر مي‌كرديم واقعا به خاطر برادرشوهرم به ما گير دادن و يا سرو وضعمون مناسب نبوده اما وقتي مژگان جريان رو تعريف كرد دهنم از تعجب باز موند!! تازه فهميدم ته قضيه چي بوده؟! باورت ميشه جناب آقايي كه بهش مي‌گفتند سرهنگ با اون محاسن و لباس مشكي كه لابد به احترام ماه محرم پوشيده بود، چشمش مژگان رومي‌گيره و يواشكي تو فاصله‌اي كه ما به خونه صحبت مي‌كرديم پيشنهادمي‌ده كه اگه امشب مهمون من باشي قول مي‌دم فردا با اولين پرواز بفرستمتون. طفلي مژگان اينو كه مي‌شنوه سرش سوت مي‌كشه. ما رو به جرم اينكه كه با هم رابطه داريم و فراري هستيم گرفتن  اونوقت خودشون...

فكرش را بكن تو در مقابل اين افرادي كه به اصطلاح عقايد مذهبي قوي دارند و تو اين لباس وظيفه حفاظت و حراست از ناموس مردم رو بر عهده دارند امنيت نداري، واي به حال اونايي كارشون اين هست.»

بله باورش سخته. يك زماني هم در جنگ ايران و عراق بر در و ديوار مي‌نوشتند كه وقتي شهدا خودشان را قرباني مي‌كنند، زنان بايد پوشش خود رو حفظ كنند و اگر حجاب رو رعايت نكنند خيانت كرده‌اند. الان هم شهداي گمنام را در دانشگاهها به خاك مي‌سپرند كه نسل جوان فراموش نكند چطور اين انقلاب و  ارزشها و آرمانها بوجود آمده و در پشت صحنه با استفاده از همين ارزشها  نواميس ملت به لجن كشيده مي‌شود.

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 1:28 توسط مينو |

دارم این رو گوش می کنم. شاید شما اونو قبلا دیدید و  گوش کردید٬ اما این کلیپ زیبا برای من خیلی جذابه. شاید به این دلیل که اینجا مفهوم وطن را در کنار کوروش٬ زرتشت٬ داریوش و... بیشتر حس می کنی. وطنی با قوم ها و ادیان مختلف نه فقط مسلمان و شیعه. یادت میاره که هم وطن های تو از قوم ها و ادیان دیگه هم هستند و این حس ایرانی بودن و هم وطن تو نوروز که پررنگ تر میشه.

+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 19:47 توسط مينو |