تبليغاتX
مینو

امروز۲۹ بهمن ماه روز ایرانی زن است. بر اساس تقویم زرتشتیان ۵ اسفند ماه به نام روز سپندارمذ متعلق به زن ايراني است كه مظهر مهر و پاكي و فروتني است. در این روز زرتشتیان لباس سپيد می پوشند و موبدان اسپند دود می کنند و با نشستن به دور سفره جشن اسفندگان٬ جشن روز زن ٬ روز پاكي را با سرود مقدس برگزار مي كنند. از ويژگي هاي اين جشن كه زمان برگزاري آن ۵ روز نخست ماه اسفند بوده، استراحت كامل زنان از كار و تلاش و كوشش و فرمانبرداري كامل مردان از زنان می باشد.
در اين چند روز به پاس تلاش يك ساله زنان، مردان وظايف ايشان را بر دوش گرفته و با اين كار، فعاليت هاي يك زن را تجربه مي كنند. دادن هدیه به زن خانه از آداب و رسوم اصلي اين جشن به شمار می رود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 10:57 توسط مينو |

الهام افروتن مرد. او بیش از ۲۰ روز است که مرده. هر چند ما آرزو می کنیم که خبر مرگ ناشی از سومین خودکشی اش راست نباشد. همان روز که نشریه تمدن هرمزگان چاپ شد و او راهی زندان. از همان موقع ما باید منتظر شنیدن این حرفها که اختلالات روانی دارد٬ سرش به زمین خورده٬ مایع شوینده خورده٬ خودکشی کرده و... باشیم. همان موقع که مدیر مسئولش حذف او را تنها راه بازسازی چهره اش دانست. در حالیکه می دانست نویسنده مطلب فرسنگها دورتر از ایران در بزرگراه اطلاعاتی آن را نوشته است. مدیر مسئولی که هرچند از دنیای مطبوعات و نشریه تحت مسئولیتش هیچ خبری نداشت٬ اما خوب می دانست که چگونه می توان با نام آن  نفوذ کرد. و الهام تنها مسئول رایانه و تهیه مطالب برای پر کردن صفحات نشریه بدون ذکر منبع بود. شاعری ناآشنا به حقوق مطبوعات و اصول حرفه ای اخلاق روزنامه نگاری. او یک قربانی است.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 11:35 توسط مينو |

 

                                                     

                                 

امروز یکصدمین سالگرد تولد صادق هدایت است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 9:49 توسط مينو |

                                                             

سانسور زنان را در اینترنت پیگیری می کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 23:29 توسط مينو |

«می ترسم زودتر از آن چه فکر می کنم بمیرم و کارهایم ناتمام بماند و این درد بزرگیست.»

                                                                                                      فروغ فرخزاد       

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 17:43 توسط مينو |

امروز عصر رفتم ميدان بعثت براي ديدن هيات عزاداري عربها، اما كاش نمي‌رفتم. حالم بد شد از اين همه خشونت. اغراق نمي‌كنم٬ اما وقتي پشت‌ زخمي٬ خوني و كبود آنها را كه در اثر زنجير زدن بيش از حد و محكم بوجود آمده بود٬ ‌ديدم از هر چه زنجيرزني بود بدم ‌آمد. البته تنها عربها نبودند اهالي روستاي سخويدم همين‌جور خشن زنجير مي‌زدند. آخر اينقدر خشونت با خود چه دليلي دارد. خشونتي كه صرفا براي افزودن شور و حرارت به مخاطبان و مجلس صورت مي‌گيرد. بماند كه اين خودزني و جراحاتي كه فرد هنگام به اصطلاح شور به خود وارد مي‌كند در بروز بيماريهاي ويروسي و گسترش آن چقدر موثر است. خوبه ظهر عاشورا زارچ نرفتم و گرنه با ديدن صحنه قمه‌زني مردم از نخل‌برداري هم زده‌ مي‌شدم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:14 توسط مينو |

اين وبلاگ سخت زيباست. حامد يكي از وبلاگ‌نويسان با تجربه يزدي است كه اين‌بار وبلاگ‌نويسي را با بلاگفا و در يزد آغاز كرده است. او كه پيش از اين دبير سرويس فرهنگ و هنر روزنامه ابتكار بود و در وبلاگ اشراق مي‌نوشت٬ الان حدود دو و سه ماهي است كه به يزد برگشته و با هفته‌نامه پرگار همكاري مي‌كند. و بلاگ زيباي سخت او را كه به روز و هروز مي‌نويسد بخوانيد. اما بغض و خنده يكي ديگر از دوستان وبلاگ‌نويس هست كه با نام شهروند از بغض و خنده‌هاي سياسي‌ و اجتماعي‌اش مي‌نويسد. شك نيز كه از نهم بهمن شروع به نوشتن كرده متعلق به يكي از دوستان صاحب قلمي است كه هر از چندگاهي در خاتم يزد مي‌نويسد. كسي كه پيش از اين انتظار مي‌رفت وبلاگ‌نويسي را شروع كند. گويا او قرار است در اين وبلاگ به مسائل روز از ديد فلسفي بپردازد. در آخر اينكه يزد بلاگفا هم بعد از خداحافظي ناگهاني دوباره با روزنوشت بازگشته است.  در طرح روز هم مي‌توانيد با طراحي احتمالا از نوع صفحه‌بندي روزنامه آشنا شويد. مجتبي دهقاني صفحه‌آراي روزنامه خاتم، بشارت نو، جام و... آن راه‌اندازي كرده حالا تا بعد... خلاصه كه اين ويروس داره همه آلوده مي‌كند يكي از دوستان مي‌گفت بيشترين آمار وبلاگ‌نويسي در بين شهرستانهاي كشور مربوط به يزد است حالا چقدر سنديت دارد نمي‌دانم. 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 8:2 توسط مينو |

 ديروز براي شركت  در مراسم نخل‌برداري رفتم حسينيه شاه ابوالقاسم، پشت مسجد جامع. يك بناي كاهگلي و قديمي در بافت قديم يزد كه  نمي‌دانم چقدر قدمت دارد. جمعيت زيادي هم آمده بودند. به نحوي كه پشت بام و صحن حسينيه از سياهي پيدا نبود.  هيات مريم آباد هم  كه براي  برداشتن نخل آمده بودند نمي‌توانستند وارد صحن حسينيه شوند. هر سال  اين هيات  پياده از محله مريم‌آباد مي‌آيد و بعد از گذشتن از مقابل مسجد جامع و قرباني كردن  شتر و  گوسفند و عزاداري به طرف حسينيه شاه ابوالقاسم حركت مي‌كند. هنگام ورود به حسينيه در جلو هيات طبل زنان و سنج زنان وارد مي‌شوند و بعد از آن صف منظمي از شيپور زنان با لباسي آراسته به عزاداري مي‌پردازند. سپس نخل را بلند كرده مي‌دوند دويدني همانند سعي ميان صفا و مروه. جمعيت عزادار هم  سر و سينه زنان به دنبال آن. بعد از يكدور چرخيدن نخل را زمين می گذارند تا عده اي نيروي تازه نفس به زير آن بروند البته اين بيشتر براي آن است تا افراد ديگري كه نذر يا حاجتي دارند بتوانند نذر خود را ادا كنند. بعد با گفتن جا‌به جا  توسط مداح افراد آماده مي‌شوند . با گفتن يا حسين آن را بلند مي‌كنند و دوباره شروع به دويدن مي‌كنند. مراسم بسيار باشكوهي بود بويژه براي من كه براي اولين بار در مراسم نخل‌برداري يزديها شركت مي‌كردم.البته قبلا ديدم اما  نه در يزد . هرچند كه استرس پرت شدن به كوچه پشتي يا داخل صحن ميان عزاداران به جهت نبودن هيچ حفاظي، فشار عقبي‌ها براي ديدن مراسم و دعوا بر سر نشستن ميان اهالي محل كه به گفته خودشان از صبح جا گرفته بودند مانع از آن مي‌شد كه بفهمي چه مي‌بيني. خلاصه هيچ فكري براي نشستن عزادارن بويژه خانم‌ها نشده بود.هر لحظه بايد مواظب پرت نشدن خودت يا بغل دستي باشي. ناگفته نماند كه مركز فوريتهاي پزشكي، آتش‌نشاني و پليس براي موراد احتمالي حضور داشتند اما خوب هميشه گفتند پيشگيري بهتر از درمان است. بالاخره اينقدر كمكهاي مردمي براي برگزاري اين مراسم مي‌شود كه از قبل آن بتوان حداقل امكانات رفاهی  و حفاظتی که وجود نداشت فراهم کرد.

اما مراسم در زارچ همراه با قمه زني بوده. خودم آنجا نبودم  اما یکی از دوستان مي‌گفت كه حدود 100 نفر از عزاداران زارچي با لباسهاي سفيد  در حاليكه سر و صورت خود را تيغ زده بودند قمه به دست با صورتهايي غرق در خون  وارد حسينيه مي شدند. هنگام عزاداري هم منقلب شده و قمه‌ها را به سر مي‌زدند. جمعيت حاضر هم كه از اين صحنه وحشت كرده بودند، فرياد زنان سعي در  گرفتن آنها و جلوگيري از اين عمل مي‌كنند. هر چند قمه‌زنها با اعتقاد به كار خود ادامه مي‌دادند. 

منزل آنتيك‌چي هم كه عصرها ويژه خانم‌هاست عصر عاشورا با مداحي و روضه خواني خانم قياسي- عضو شوراي شهر يزد- برگزار شده است. اين عزاداري گويا به  خانم‌ها خيلي حال داده، بويژه كه در آن مي‌توانند به سينه‌زني‌هم بپردازند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 11:30 توسط مينو |

 

اين عكس رو تو وبلاگ آزاده اكبري ديدم. نمي‌دانم عكاسش  كيه؟ اما برايم خيلي جالب بود. از بس تلويزيون تو اين 27 سال تصوير زنان چادري را در تظاهرات انقلاب 57 نشان داده كمتر كسي باور مي‌كند كه اين زنان هم در انقلاب حضور داشتند. جدا كه اين عكسها سندهاي خوبي هستند.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 17:6 توسط مينو |

تلويزيون اين روزها تصويرهاي انقلاب 57 زياد نشان مي‌دهد. تصوير مردان جواني با موهاي بلند مواج با تيپ هيپي در كنار زناني با چادرهاي سياه و بچه بغل همراه با زناني بدون پوشش چادر و روسري. مردان و زناني كه  آمده‌اند تا با مشتي گره كرده و دهاني گشوده به فرياد، سلطنت را به تاريخ بسپارند. از قضا  وزنه سنگين انقلاب در جريان تظاهرات اين جماعت ساده و بي‌ريا بودند. جماعتي كه بچه‌هايشان و هر آنچه كه داشتند دادند. اما واقعيت اين است كه انقلاب و پس از آن جنگ 8 ساله و فشارهاي اقتصادي ناشي از آن مردم ما را خسته كرده است. مردمي كه پيش از اين در هر تظاهراتي با اتحاد يكدلي شركت مي‌كردند و كوله‌بار بچه‌هايشان را براي رفتن به جنگ مي‌بستند، حالا ديگر خسته و ملولند از اين بازي سياست. آنها ديگر وحشت شبهاي  بمباران، شنيدن صداي آژير قرمز و فرار به سمت پناهگاهها رانمي‌خواهند. آنها ديگر تحمل ايستادن در صفهاي طولاني پنير،  روغن، نفت و تخم‌مرغ  كوپني ندارند. آنها نمي‌خواهند باري ديگر شاهد له شدن نسلي همانند خودشان در زير آوارهاي جنگ باشند.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 15:57 توسط مينو |

...

لباسهاي مشكي، طبل‌ها، زنجيرها، پيشاني‌بند بچه‌هاي كوچك كه بر رويش نوشته يا حسين، چشم‌هاي گريان، صداهاي گرفته شده، هياتهاي سبنه‌زني و... همه و همه نمادهايي است كه به ياد بياوري محرم است. و اين يادآوري به تو مي‌گويد باورها و ارزشهايي هستند كه هيچگاه رنگ نمي‌بازند.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 23:57 توسط مينو |

سرانجام با موافقت روسیه و چین رفتنمان به شورای امنیت قطعی شد حالا هر چقدر هم ابتکار عمل خود را حفظ کنیم. ایساتیس از بی تفاوتی  و سکوت وبلاگها نسبت به مهمترین موضوعات جامعه گفته است. گویا این سکوت و بی خیالی وبلاگها او را هم دچار ترس و نگرانی کرده است. در هر حال اینجا می توانید تصویر فعلی ایران را در رسانه های جهان ببینید.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 23:56 توسط مينو |

من مقدسم

هنوز آن صدا تو گوشم هست كه با بغض و خنده مي‌گفت:« 5 سال از ازدواجمان ‌نگذشته بود که علی پرواز کرد. آن موقع اميرعلي 4سال داشت و زهرا در راه بود. زهرا يكماه بعد از شهادت پدرش به دنيا آمد. 20 سال مثل باد گذشت. حالا اميرعلي ازداواج كرده و زهرا همين‌ روزها به خانه بخت مي‌رود. باز من مي‌مانم تنهايي. پيش خودم فكر مي‌كنم آيا واقعا زندگي‌ام از دست رفته؟ به عقايدم  رجوع مي‌كنم،عقايدي كه در واقع جامعه به من تحميل كرده. در اين عقايد  من يك زن شهيدم  و حامل نوعي قداست كه بايد حفظ شود. شرايطم با خیلی از زنان همسر از دست داده متفاوت است. من متعلق به خودم نيستم.  محدوديتهاي سنتي، آداب و رسوم، تقدس و معنويتي كه جامعه برايم ايجاد كرده، سكوت و نگفتن از مشكلات رابهترين راه برايم گذاشته.  خانواده‌ام تحت تاثير جامعه حق ازدواج مجدد را به من نمي‌دهند، مي‌گویند تو زن شهيدي درست نيست ازدواج مجدد كني. اما بچه‌هام اصرار به ازدواجم دارند، می گویند ازدواج حق قانوني و شرعي توست و تو حق زندگي دارم. هنوزم تحت فشارم، هنوزم نفهميدم شرايطم بعد از اين همه سال از جنگ بهتر شده يا نه.در شرايطي هستم كه توان به دوش كشيدن بار دفاع از اين عقيده ازم سلب شده است.»

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 7:36 توسط مينو |

...

این روزها فکرم خیلی مشغوله. نمی تونم حواسم رو جمع کنم. حواسم پیش اون چشمهایی که سعی می کنند اشکهاشون نریزه٬ پیش اون بغض تو گلوئیه که مواظبه نترکه٬ پیش اون صورتی که با سیلی سرخ نگه داشته شده٬ پیش اون بحثهای بی نتیجه ای که نمی خوان به نتیجه برسند و... الان حوصله خودم هم ندارم چه برسد به وبلاگ.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 23:54 توسط مينو |

...

هر رود رو به سویی دارد

هر پرده فغان ز گفتگویی دارد

هر مرغ نوای یک نفر سر داد

گویا که فقط منم که صد بار زدم در

و صاحبخانه گفت: زمانیست٬

این مزاحم عجب رویی دارد

اضافات: این شعر را در یادداشتهای روزانه ام پیدا کردم. نمی دونم  شاعرش کیه. احتمالا در یک مراسم شب شعر یادداشت کردم. اگه شما می دونید شاعرش کیه به منم بگید.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 9:51 توسط مينو |

نه سیاسی نویسم٬ نه منتقد و کارشناس امور بین الملل.اما نگرانم٬ نگران از اینکه یبار دیگه زنان٬ بچه ها و سالمندان آواره و در به در شوند. می ترسم از دادن ۴هزار جوان دیگر. ناامید می شوم وقتی به جز یکی دوتا وبلاگ تحلیل٬ نظر و یا پیشنهادی دیگه ای در موافقت یا مخالفت با تهدید ها و تحریم های صورت گرفته علیه کشور جایی نمی بینیم.همین الان وبلاگ نویسان آمریکایی بیشترین پست مطلبشان در مورد ایران و سلاحهای هسته ای است. موضوع بحث هم نوع حمله است هوایی یا زمینی. و دغدغه ما اینجا گذاشتن یک پست آبکی در وبلاگها و پرداختن به مسائل شخصی است. من و آن یکی علم و سوادش را نداریم اما تو و آن دیگری که می توانید چرا نمی نویسید. از این جنگ و بدبختی که هر لحظه نزدیک تر می شود. دریغ از یک واکنش مثبت یا منفی.ابن همه بی تفاوتی آنهم از سوی وبلاگ نویسها خیلی بعیده. شاید به جز زندگی نیم وجبی دور و برمان به طور کلی از دنیا بی خبریم و شاید هم... بی خیال ایران مال ما نیست.

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 22:18 توسط مينو |

اولین سایت تخصصی زنان یزد را که دیدید. من هم مثل شما وقتی نام آن را شنیدم پیش خودم فکر کردم در اینجا باید اخبار و مطالب مربوط به زنان یزدی را ببینم٬ اما وقتی وارد آن شدم دیدم کمتر چیزی که در آن پیدا می شود اخبار و مطالب مربوط زنان یزدی است. حالا چی شد که بعد از این همه وقت در مورد این سایت می گم؟! چون تا قبل از برگزاری نمایشگاه کامپیوتر و رایانه استان نمی دانستم متعلق به کیه. اما تو این نمایشگاه فرصتی دست داد تا از نزدیک با این و سایت و شرکت فاراب رایانه یزد آشنا شوم.زهرا محسنی از فعالترین زنان یزدی است که حدود یکسال و نیم پیش این سایت را راه اندازی کرده . لیسانس حسابداری داره و در زمینه نرم افزار و سخت افزار هم تجربه. گله کردم از اینکه چرا هیچ چیزی در مورد زنان یزدی تو این سایت نیست و موضوعات آن بیشتر بر خانه و خانواده متمرکز هست. چرا اینقدر شلوغه و بر خلاف شعارش «آنچه زنان می خواهند» در هیچ شاخه ای حتی گذاشتن لینک مربوط به اخبار زنان کشور هم به طور جدی وارد نشده. گویا قبل از من عده ای دیگر هم همین حرفها را زده بودند. اما جواب چی بود؟ کمبود نیروی متخصص و خبرنگار!

از من خواست یا بنویسم یا حداقل لینک مطالبی که در حوزه زنان می بینم٬ بفرستم. می گفت من قدم اول که راه اندازی سایت هست را برداشتم حالا خود زنان باید بیان در اینجا حرف بزنند. نمی دانم چقدر جدی هست اما در حال حاضر این تنها تریبون مستقل زنان یزدی است که می تواند با پرداختن به مسائل زنان  و حقوق آنها به مجمع اینترنتی ارزنده  زنان یزدی در وب به شمار رود. که این نیز به بازنگری مجدد و  در کیفیت قالب و محتوای سایت و استفاده از افراد متخصص در این زمینه نیازمند است. شما هم اگرعلاقه به نوشتن در این سایت دارید حتما برید.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 8:26 توسط مينو |

تولد ناصر

نمي‌دانم چند سال پيش، اما بر اساس تقويم يزد  در چنين روزي نخستين هفته‌نامه ادبي، اجتماعي ناصر به مدير مسئولي محمدحسين ناصر متخلص به ناصر متولد شد. وي از نوادگان آيت‌ا... آقا ميرزا علي‌ ترك بود، كه سال 1270 ش در محله بعث چشم به جهان گشود و پس از فراگيري علوم فارسي و عربي چندين سال در وزات دارايي و سپس در وزارت كشور مشغول به كار شد.

ناصربا حاج شيخ محمود فرساد در تشكيل انجمن ادبي فرساد همكاري داشت.ديوان اشعارش شامل بيش از 5 هزار بيت مشتمل بر قصيده، مسمط، رباعي و مثنوي است. وي در 27 سالگي به علت نامعلومي نابينا شد، اما به سبب ذكاوت و همنشيني با انديشمندان به موفقيتهاي چشمگيري دست يافت. هفته‌نامه ناصر تا اول اسفندماه 59 به صورت پيوسته منتشر شد.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 7:21 توسط مينو |

بي‌خبري و بي‌هيجاني

يك چند روزي همه وبلاگها در تب و تاب جشنواره پرانرژي مي‌نوشتند٬ اما مثل اينكه فرارسيدن امتحانات در برخي آنها وقفه انداخته. عده‌اي ديگر هم مثل من در عالم بي‌خبري و بي‌هيجاني به سر مي‌برند.كلي زحمت مي‌كشند تا يه موضوع به درد بخور براي نوشتن پيدا كنند. البته ابن رخوت فقط در وبلاگها نيست. مطبوعات هم از آن بي‌نصيب نمانده‌اند.نمي‌دونم كاش بچه‌هاي وبلاگ‌نويس يك برنامه سفر مي‌گذاشتند تا همه از اين كسلي در بيايند.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 11:37 توسط مينو |

سردبیر طوفان درگذشت

همین الان یکی از دوستان تماس گرفت و گفت: «سید محمد نواب رضوی که سردبیر طوفان و موسس نخستین مرکز آموزش عالی یزد( دانشسرای راهنمایی) بود٬ درگذشت.» نواب رضوی سال ۱۳۱۱ه.ق در یزد متولد شد و پس از گرفتن مدرک کارشناسی ادبیات فارسی از دانشسرای عالی تهران به استخدام آموزش و پرورش یزد درآمد. وی رئیس دبیرستانهای آینده٬ مارکار٬ معاون دبیرستان امیرکبیر و دبیر کمیته پیکار با بیسوادی بود و با نشریه فضیات و ماهنامه آموزش و پرورش همکاری داشت. نواب رضوی علاوه بر طبع شاعری٬ روشهای بدیعی نیز در درس انشا داشت.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 12:49 توسط مينو |

گله پيرزن

جمعه رفتم پيست سخويد . برف بود و سرما... خوش گذشت. دلي هم از عزا در آوردم. موقع برگشتن هم پيرزني از اهالي روستا سانيج ما را به صرف چاي دعوت كرد. يك چاي داغ  آتشي با توت خشك و گردو، در اتاق كاهگلي‌اي كه با بخاري هيزمي گرم مي‌شد. جاتون خالي به من كه خيلي چسبيد. و اما پيرزن... خياط ده بود و دلي پر از شهري‌ها داشت. شهري‌هايي كه تابستان براي فرار از گرما و زمستان براي ديدن برف و استفاده از تنها پسيت استان به اين منطقه هجوم مي‌آورند. گله داشت از اينكه زباله‌هايشان راجلوي خانه او، در جوي آب مي‌ريزند و اينكه او عصر هر جمعه بايد اين زباله‌ها را جمع‌ كند. راست مي‌گفت با اينكه دهياري و شوراي روستا در طول جاده سطلل‌هاي زباله گذاشته‌‌اند، اما اين سطلها خالي از زباله‌اند و زباله‌ها برخي در جوي‌هاي آب روانند و برخي معلق در هوا.

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:18 توسط مينو |