تبليغاتX
مینو
الان آقای سماوات زنگ زد و روز جهانی آزادی مطبوعات را تبریک گفت. و هر دو حسرت خوردیم برای این روز٬ برای مطبوعات و برای خودمان.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:32 توسط مينو |

رفتن به نمایشگاه عکس خبری و دیدن آثار دوستان بهانه ای شد برای بروز کردن این وبلاگ بعد از یکماه. خب اینروزها حال و حوصله نوشتن ندارم.  فشار کار و درس هم زیادتر شده و صد البته که اینها همه بهانه ای برای ننوشتن است. اما نمایشگاه: بعد از اولین نمایشگاه عکس خبری که علیرضا دهقان سال ۸۵ ( اگر اشتباه نکنم) در نگارخانه مارلیک و نمایشگاه مطبوعات استان زد٬ دیگر کسی نمایشگاهی برگزار نکرده بود. در این نمایشگاه انصافا عکس های مصطفی اولیاء، عکس های خوبی بود. عکس خبری به معنای واقعی  را می شد در آثارش دید. هرچند بقیه دوستان زیاد حرفه ای کار نکرده بودند اما جای خسته نباشید به همه دارد. به هر حال نفس انجام کار و قدم برداشتن در برگزاری چنین نمایشگاههایی ستودنی است. حداقل زمینه نقد را برای بهبود سطح کیفی کارها فراهم می کند. امید که هر ساله باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:28 توسط مينو |

سال 86، سالی نکو برایم بود. فرصت تحصیل در کارشناسی ارشد تحقیق در ارتباطات مهمترین آن بود. هر تصمیمی که گرفتم آن را به نتیجه رساندم. علاقه ام به تحقیق پژوهش در حوزه اجتماعی بسیار زیادتر شده است و در این حوزه چیزهای زیادی هم آموختم. مطالعات پراکنده ای داشتم و البته بیشتر در حوزه ارتباطات فردی و میان فردی. چیزهای زیادی در این زمینه یاد گرفتم. با نظرات مختلفی آشنا شدم. هنوزم به این حوزه علاقمندم و پیگیرم که بیشتر بدانم.

اگر نشریه بهروزی را فاکتور بگیرم امسال از نوشتن در مطبوعات فاصله گرفتم. تنها دو مطلب یکی در شرق و دیگری در سپیده دانایی نوشتم. از مطبوعات محلی گریزانم. دیگر مثل سابق تمایلی به نوشتن و یا فعالیت در آن ندارم. ترجیح می دهم اگر فرصتی داشته باشم با مطبوعات سراسری همکاری کنم. از وب نویسی هم دور شدم البته با خواست خودم. به دنبال تجربه های جدیدتر در حوزه های جدید هستم. در این سال بیشتر مطالعه کردم و بیشتر برایم خودم وقت گذاشتم. نگاهم به زندگی عوض شد، جنبه های مثبت آن برایم پررنگتر است. آشنایی با دوستان جدید و تداوم دوستی های قبلی ارزشمند بود. بویژه دوستانی که بهره مندی از راهنمایی های انرژی بخش آنها مرا به ادامه مسیر وا می داشت.

سال 87 برنامه های زیادی دارم. سعی دارم کمتر به روزنامه نگاری بپردازم. انگلیسی ام بسیار ضعیف است. برایش برنامه دارم. مطالعاتم را باید متمرکز تر کنم. فقط روی درسم می خواهم متمرکز باشم. می دانم که باید بیشتر بدانم . دلم می خواهد بیشتر بخوانم، ببینم و بشنوم. امسال برایم سالی پر از دانستن و تجربه است. 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:11 توسط مينو |

ای چرخاننده روزها و شبها

ای دگرگون کننده دلها و چشمها

از تو می خواهم که حال مرا به بهترین حالها عوض کنی.

سال نو مبارک!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:34 توسط مينو |

از فتو هایکو چیزی نمی دانم. اما فراخوان آثار فتو هایکو در بخش نظرات وبلاگ باعث شد چرخی در نت بزنم و اطلاعات بیشتری در مورد آن پیدا کنم. شما هم اگر می خواهید در مورد آن بیشتر بدانید و تمایلی به شرکت در آن دارید پیشنهاد می کنم این وبلاگ  و این وبلاگ را ببینید.

 مرتبط: هایکو: شعر ژاپنی از آغاز تا امروز/ گردآورنده: احمد شاملو/ نشر چشمه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:37 توسط مينو |

سالمندان یزدی آغاز سال نو  را در امامزاده جعفر یزد جشن می گیرند. قرار است سفره هفت سین سالمندی برای تکریم سالمندان انداخته شود و از پیشکسوتان سالمند٬ شعرا و هنرمندان تجلیل شود. سفره هفت سین این مراسم را مادر هنر یزد می چیند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 8:29 توسط مينو |

در يكصدومين سال روز جهاني  زن، زنان شهر ما اينبار توسط بخش خصوصي به جرم زن بودن از كار خود اخراج مي شوند و مردان ما در ستایش این اقدام شجاعانه آن را به دیگران هم توصیه می کنند. خوشحالند كه اين زنان عليرغم تخصص شان اخراج مي شوند و جا براي آنها باز مي شود. انگار اين زنان چند درصد بازار كار يزد  را اشغال كرده اند و يا چنددرصد از پستهاي مديريتي را گرفته اند كه بواسطه آن مردان از بيكاري رنج مي برند.

در يكصدومين سال روز جهاني  زن، دولتمردان ما با اجراي طرح سهميه بندي جنسيتي فضا را براي حضور حداكثري مردان در دانشگاهها باز مي كنند. گويا توانایی های مردان در عرصه های مختلف و پیشرفت های شان تنها با به خانه فرستادن زنان ميسر مي شود. اينجا ديگر كسب علم ولو به سين معني ندارد، رقابت علمي مفهومي خود را از دست داده، بالا بردن سطح علمي جامعه شعاري بيش نيست. ديگر مهم نيست كه علم را براي علم اندوزي مي آموزي يا براي اشتغال و دست يافتن به استقلال اقتصادي؟! تصميم بر آن شده كه اين قشر كمتر بدانند.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:0 توسط مينو |

خیلی دلم می خواست در مراسم اختتامیه جشنواره زن٬ جامعه و مشارکت شرکت کنم بخصوص که این مهمانها  در آن حضور داشتند. اما خب خیلی دیر باخبر شدم یکی از پستهای وبلاگم برگزیده شده. یک ساعت زودتر خبردار شده بودم حتما به تهران می رفتم.  اگر چه در حوزه زنان می نویسم اما کمتر پیش آمده با فعالین حوزه زنان دیدار و آشنا شوم. بیشتر آشنایی ام به خواندن وبلاگهای انها محدود می شود. البته با فخرالسادات محتشمی پور زمان خاتمی که به یزد آمده بود مصاحبه کردم٬ آشنا شدم. جشنواره بهترین فرصت بود که سوخت. به قول شادی اینم از معایب جیم شدن از کلاس و دانشگاه بود.

 برای من هم( اگر آنجا بودم) مثل دختر ترشیده لذت بخش ترین بخش جشنواره دست دادن و بوسیدن کسانیکه لوح می دادند٬ بود. نمی دانم برگزیده کدام بخش شدم و فقط می دانم این پستم برگزیده شده.

جشنواره اولین قدم خودش را برداشته، جای خسته نباشید به همه برگزار کنندگان و داوران دکتر شیرین احمدنیا٬ دکتر مهدی بوترابی، دکتر احمد شیرزاد، رویا صدر، مسیح علی نژاد، دلارام غنیمی فرد و فخرالسادات محتشمی پور به ویژه دبیر جشنواره خانم دلشاد دارد. راستی جایزه هم اینطور که ساحل سلامت نوشته کلی کتاب و نشریه که می خواستم هست.

به این دوستان برگزیده هم تبریک می گویم.

رعنا شهرکانی، مصطفی رسته مقدم، جواد رنجبر، مینو کیامان

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:0 توسط مينو |

دیشب تا صبح برف اومد. الان هم برف تمیزی داره میاد. ما یزدیها هم که برف ندیده سریع مدارس رو تعطیل می کنیم. اما با همه اینها به بچه مدرسه ای ها حسودیم شد. بدجور هوس برف بازی کردم. دلم می خواد تو این پاکی و سفیدی برف غلت بزنم. صبح کلی ذوق  کردم وقتی پشت پنجره اتاق  برف نشسته رو پشت بامها و درختها را دیدم. بعد از مدتها که یه برف حسابی بیاد و تو نتوانی برف بازی کنی و تو این برف و سرمای خوشمزه قدم بزنی. حال گیری از این بدتر هم میشه. دیشب امید داشتم امروز تعطیل باشه. نه اینکه نخوام بیام سرکار٬ برای اینکه بتوانم با بچه ها قرار بگذاریم برای برف بازی. حسن دیگه اش این بود که کلی جلو می افتادم تو درس و امتحان. خلاصه این برف کلی شادمان کرده.

این شعر زیبا هم تقدیم به شما خواننده برفی

 

یک لحظه از یک روز
آرام و نرم
می‌آید
و حرف پنهانش را می‌زند

حتا اگر خفته باشی
بیدارت می‌کند
و حرف پنهانش را می‌زند

پس آن گاه
دوباره محو می‌شود
آرام و نرم
مانند یک لحظه

کنار جاده‌ی بنفش کودکی‌ام را دیدم، شهاب مقربین، تهران: آهنگی دیگر، 1382

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 8:46 توسط مينو |

 هوا سرد است. صورتت يخ زده و پاهات توان جلو رفتن ندارند. احساس كرختي مي‌كني. قدمهايت را تند‌تر مي‌كني تا زودتر به خانه برسي. خودت را بچسبانی به شوفاز  و  گرم شوي. حرص مي‌خوري اگر دوباره گاز قطع شده باشد چه جوري خودت رو گرم كني؟! یک چای داغ خوب می چسبد...هنوز از پيچ كوچه نگذشتي كه يك زن و دو تا دختربچه افغان را مي‌بيني كه با لباسهايي كهنه و نازك در خرابه كنار نجاري مي‌لولند. با خودت فكر مي‌كني تو اين سرما لابد دارند پلاستيك كهنه جمع كردن مي‌كنند! اما وقتي تكه چوب دست دخترك را مي‌بيني كه داخل گوني دستش مي‌اندازد، تازه مي فهمي كه لابه‌لاي آن خرده چوبهاي خيس دنبال چي مي‌گردند!!؟ تير و تخته‌اي خشك كه با آن بتواند شب را به صبح برسانند.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 13:16 توسط مينو |