زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند
آزادی
مهم حضور زنان است
عليرغم همه حرف و حديثهايي كه در مورد انتخاب وزراي زن در كابينه احمدينژاد هست و اينكه اين وزراي زن نبودشان بهتر از بودنشان در كابينه هست . من موافق انها هستم هر چند اقدامي به نفع همه زنان نكنند. موافقم چون معتقدم مهم قدم اول يعني حضور زنان در كابينه هست. اين اتفاق بايد در اين دولت ميافتاد تا همانهايي كه چندان موافق حضور زنان در لايههاي تصميمگيري نيستند بويژه زنان ضد زني كه اعتقاد به حضور زنان در جامعه و سطوح بالاي مديريتي ندارند، باور كنند كه زنان نه تنها تصميمساز بلكه مي توانند تصميم گيرنده باشند. در بدترين حالت اگر اين زنان تصميم گيرنده هم نباشند حداقل مياموزند كه چطور تصميمگيرنده شوند. آمدن تصوير اين زنان در رسانه ملي، منبع اخبار روزنامه ها شدن، تيتر يك شدن انها به عنوان وزير و.... هيچي كه نداشته باشد به مرور قالبهاي سنتي را ميشكند و زنان عادت مي كنند به ديدن تصوير زنان مدير و با نقش هاي كليدي و مردان عادت ميكنند به داشتن مديران عالي زن و اينكه زن بالادست باشد. اين زنان حتي اگر تجربه و توان وزارت نداشته باشند مهم نيست، مهم فرصتي است كه بدست آمده. فرصتي براي سران مملكت در مورد حضور زنان و براي زنان براي بالارفتن سطح توقعات و توان انها. به هر حال اگر اين سه وزير تاييد صلاحيت شوند بايد به آينده اميدوارتر بود چراكه ديگر نيروهاي سنتي مخالف نميتوانند واكنشي نشان دهند و سران نيز ناخودآگاه فضا را براي رياست جمهوري زنان بازتر ميكنند.
او همين جاست
رمضان آمده و ما براي يك ماه، به ميهماني خدا آمدهايم. توي اين ماه خيلي چيزها پيدا ميشود كه گم كردهايم و فراموش كردهايم كه گمشان كردهايم. ما بنده هاي فراموشكاري هستيم. فراموش كردهايم كه يك زماني تو بغل خدا بودهايم و فطرتي خدايي داريم و او هنوز حواسش به ماست. حواسش به كارمان، جيبمان، خانواده و دوستانمان، غصههايمان، دردها و رنجهايمان هست٬ حواسش به اينكه زيادي داريم غرق ميشويم. حواسش هست كه حواسمان به بزرگي و مهربوني اون نيست و بيخودي داريم حرص ميزنيم. حواسش هست كه....
وقتي كه او هست اين قدر مهربون و قوي، كه هرچيزي را درست ازش بخواهيم به ما ميدهد، چرا حواس پرتي؟
توي ماه رمضان حواسمان به او جمعتر ميشود. او را ميبينيم بي انكه به خودمان فشاري بياوريم. او را ميبينيم چون ميخواهيم. او همين جاست، همين جاي هميشگي. ما توي بغلش هستيم، حواسمان باشد.
تصویری از آذر یزدی
«دو خواهرم هم به مدرسه نرفتند چون دختر نبايد به مدرسه برود. از اول دنيا تا كنون در حق زنان ظلم شده است». گريه امانش نميدهد:« قلم دست دشمن بوده و چون هميشه مردها سواد داشتند نسبت به زنان بد ميگفتند.»
...بعد با شوخي ميگويد: «هر چه از شما تعريف كردم بس است، حالا ديگر از خودم تعريف ميكنم.»
آذر به روايت قصه خير و شر خود بر گرفته از داستان حكيم نظامي ميپردازد تا آنجا كه به قسمت تعدد زوجيت شخصيت داستان ميرسد. او اين بخش را تغيير ميدهد چون از مرد چند زني بدش ميآيد. به گفته خودش الان كه 40 سال از روايت قصه گذشته و انواع قصه كليله و دمنه به بازار آمده، هنوز كسي نفهميده در داستان دست برده و كم و زياد كرده است. چه كه همه داستان خود را بر اساس كتاب او نوشتهاند. «همه آن بزرگترهايي كه خواندند نفهميدند و يا سكوت كردند و تنها يك نفر با مقايسه داستان من با داستان اصلي اين تغيير را كشف كرد و آن هم زن بود.»
پيرمرد ميزند زير گريه:«صديقه هاشمينسب با مطالعه همه كتابها در كتابش از من تعريف ميكند و مي گويد اين آدم قصه را اصلاح كرده چه كه دنيا در حال تغيير است.»
يكي از دانشآموزان دختر از او ميپرسد چرا شما كه اينقدر از زن تعريف ميكنيد ازدواج نكردهايد؟
مي خندد و دو جواب شوخي و جدي ميدهد. شوخي٬ ديوانه بودن زن است چه كه ديوانه نباشد زن مردي كه خانه، مغازه، موبايل و ماشين ندارد نميشود و اما جدي اينكه كسي در خانه آنها نبوده برايش خواستگاري كند و برخوردي هم با كسي جهت آشنايي و ازدواج با كسي برايش پيش نيامده است. او كه با كتاب ازدواج كرده، داستان زندگياش را با بيان اينكه پيشامد زندگي سرنوشت را تعيين ميكند به پايان ميبرد.
روزنامه خاتم يزد، 17 آذر 84، شماره 134
پی نوشت:این تصویر از آذر یزدی همیشه در ذهنم هست. زمانیکه برای تهیه این گزارش به دبیرستان دخترانه جواد الائمه رفته بودم. اشک می ریخت که نتوانسته به مدرسه برود و درس بخواند. زنها در نظر او فرشته بودند.
اولین وبلاگ نویس معلول
نويد مجاهد قبل از اينكه بخواهد تو جشنواره وبلاگهاي يزدي توسط يزديها كشف بشه، كشف شده بود. اغلب ميشناختنش الا يزديها. آشنايي من هم با اون به قبل از جشنواره بر ميگردد. براي مصاحبه و آشنايي بيشتر با چندتا از بچهها به خانه آنها رفتيم. متواضع بود و اميد تو چهره متبسم ش موج ميزد. تو موویل تایپ تبحر داشت. يكي از بهترين طراحان سايتهاي اينترنتي، برنامهنويس و پرافتخارترين وبلاگنويس يزدي بود. به يك بیماری ژنتيكي كه ماهيچه هاي رو كمكم ضعيف ميكنه (دوشن ) مبتلا بود. وبلاگ نويسي را سال 80 با «مژده» شروع كرد. من اونو اولين وبلاگ نويس معلول ايران ميدانم. خيلي از بچههايی که به نوعی دچار معلولیت و بیماریهای خاص بودند٬ وبلاگنويسي را با نويد شروع كردند. سايت اسپشیال جایی بود که نوید و دوستانش در آن می نوشتند. بچههاي كه مثل خودش مي خواستند باور شوند و شدند. راستي كه او رهبر ويلچرنشينان شاد بود. امروز پنج روز است که روحش جسمش را ترك كرده. روحش شاد.
يادمان
امروز چهل روز هست که نیما و وحیده٬ فرزندان عزيز نويسنده شهرمان از بین ما رفتند. خبر فوت این دو دوست بسیار تلخ و شوک برانگیز بود. نیما و وحیده هر ازچندگاهی به محل کارم می آمدند از هردری حرف می زدیم. هنوز کارت وحیده پیشم هست. وحیده انرژی و روحیه بالایی داشت. تو سمینار مهارتهای زندگی بچه ها رو تشویق می کرد بروند بالا حرف بزنند. می گفت ما زنها نباید کم بیاریم و خب انصافا کم هم نیاورد. آخرین باری که نیما آمد، قرار بود یک تئاتري که خودش کارگردان و بازیگر بود٬ به مناسبتی در سازمان اجرا کند. اما خب درست در همان هفته رفت. روحشان شاد.
....
شروع دوباره
بریدی.... ترسیدی.... این یعنی میدون رو خالی کردن..... جا خالی کردی؟.... اینجا رو همه حق دارند بخونند..... تو حق داری نظرتو بگی.... داری توجیه می کنی.... بهانه نیار....!
اینها حرفهایی بود که این چند وقت می شنیدم که چرا تعطیل کردم. اما واقعیت هیچکدام اینها نیست، واقعیت رنگ مرگ چند ساله ای است که روی وبلاگ مینو نشسته. بروز نشدن، از دست رفتن خواننده، بی انگیزگی، رکود و.... مینو مدتی در احتضار بود و این احتضار می رفت تا مرگ نهایی. اما خب همیشه یه چیزهایی هست برای ادامه حیات و زندگی. چیزهایی مثل دوست داشتن مینو و تعلقاتش٬ علاقه به نوشتن، خوانندگان ساکتی که می آیند و میروند و مواردی از این دست که برای کشف این بخش گمشده کافی باشد. و نکات ظریف این دوست شاعر با روح لطیفش٬ و این دوست همراه٬ تا کفه ترازو را برای شروع دوباره سنگین تر کند. در نهایت تصمیم بر آن شد که بنویسم همانند روزهای آغازین٬ با همان شور و انگیزه.
